ژوئن 2009


سوپر فاشیسم (Super-Fascism ):

شاید عموم مردم بویژه در شهرهای بزرگ به موسوی رای مثبت دادهباشند ولی این دلیلی بر تایید او نیست و بر عدم تمایل به تحمل احمدی نژاد معنی می دهد و شاید عده ای بعلت اینکه موسوی از پیروان خاتمی و یا دست پرورده رفسنجانی حامی امپریال فاشیسم است او را تایید کرده باشند، ولی موسوی دست به اعتراض زده است. همچنان که قبلا در تحليل انقلاب و جريانات حاكم مطرح شد دو جریان را بوجود آورده اند یکی فاشیسم مذهبی و دیگری امپریال فاشیسم که هر دو تشکیلات تقریبا توسط همین کاندیدا ها در حال مدیریت است. هر دو بانی و استمرار دهنده یک جریان دوقطبی در جریانات سیاسی کشور هستند. همانند آنچه که در آمریکا جریان دارد، دو حزب دموکرات و جمهوریخواه فعالیتهای سیاسی را کنترل می کنند. از منظر سیاست فاشیستی چون مردم عوامل اجرایی حکام مستبد هستند پس بایستی افسار آنها را با مطالعه بدست گرفت مثل همین که ملاحظه می کنید. فقط مردم مخالف باقی می مانند که آنها نیز منتظر فرصت هستند. بنابر آمار ارائه شده توسط فاشیسم حدود 15 درصد از شرکت کنندگان به هیچ وجه حاضر به همکاری با فاشیسم نیستند و خواهان انتقال قدرت مدیریتی جامعه به رهبرانشان می باشند. با اینکه در حال حاضر فاشیسم قدرت اداره مملکت را بدست گرفته است ولی موسوی ادعا می کند که با روی کار آمدن احمدی نژاد ها، “نظام” دیکتاتوری و فاشیستی خواهد شد. ظاهرا از نظر ایشان تا کنون فاشیسم سر کار نبوده است بنابراین اگر او احمدی نژاد را زمینه ساز فاشیسم و دیکتاتوری بداند پس از نظر مردم در آینده یک سوپر فاشیسم سرکار خواهد آمد. دول بیگانه از جمله ایالات متحده برایشان تفاوتی نمی کند که فاشیسم برمردم حکومت کند و یا غیر از این، آنچه که برای آنها مهم است در هر وضعیتی حفظ منافع آنها در منطقه است بنابراین اگر لازم باشد، با همین نظام توافق می کنند. ارتباط با آمریکا اگر برای فاشیسم نیز مهم باشد به ناچار با یستی تن دهند ولی مسئله خانواده های شهدا و جانبازان است شاید در این سناریو لازم باشد فردی همچون احمدی نژاد قدرت را در دست داشته باشد تا جلو مخالفت ها و چالش های بعدی از طرف پیروان خودشان گرفته شود. بنابراین اگر ارتباط با آمریکا در اولویت باشد لازم است که امثال احمدی نژاد سرکار باشند. اگر برای فاشیسم خانواده های شهدا و جانبازان مهم نباشد تنها عامل خالص سازمان دهنده این جریانات امپریال فاشیسم شبه مذهبی است که سناریوهای جاری و پشت پرده را سازماندهی می کند.

25/3/1388



سوپر فاشیسم (Super-Fascism):

شاید عموم مردم بویژه در شهرهای بزرگ به موسوی رای مثبت دادهباشند ولی این دلیلی بر تایید او نیست و بر عدم تمایل به تحمل احمدی نژاد معنی می دهد و شاید عده ای بعلت اینکه موسوی از پیروان خاتمی و یا دست پرورده رفسنجانی حامی امپریال فاشیسم است او را تایید کرده باشند، ولی موسوی دست به اعتراض زده است. همچنان که قبلا در تحليل انقلاب و جريانات حاكم مطرح شد دو جریان را بوجود آورده اند یکی فاشیسم مذهبی و دیگری امپریال فاشیسم که هر دو تشکیلات تقریبا توسط همین کاندیدا ها در حال مدیریت است. هر دو بانی و استمرار دهنده یک جریان دوقطبی در جریانات سیاسی کشور هستند. همانند آنچه که در آمریکا جریان دارد، دو حزب دموکرات و جمهوریخواه فعالیتهای سیاسی را کنترل می کنند. از منظر سیاست فاشیستی چون مردم عوامل اجرایی حکام مستبد هستند پس بایستی افسار آنها را با مطالعه بدست گرفت مثل همین که ملاحظه می کنید. فقط مردم مخالف باقی می مانند که آنها نیز منتظر فرصت هستند. بنابر آمار ارائه شده توسط فاشیسم حدود 15 درصد از شرکت کنندگان به هیچ وجه حاضر به همکاری با فاشیسم نیستند و خواهان انتقال قدرت مدیریتی جامعه به رهبرانشان می باشند. با اینکه در حال حاضر فاشیسم قدرت اداره مملکت را بدست گرفته است ولی موسوی ادعا می کند که با روی کار آمدن احمدی نژاد ها، “نظام” دیکتاتوری و فاشیستی خواهد شد. ظاهرا از نظر ایشان تا کنون فاشیسم سر کار نبوده است بنابراین اگر او احمدی نژاد را زمینه ساز فاشیسم و دیکتاتوری بداند پس از نظر مردم در آینده یک سوپر فاشیسم سرکار خواهد آمد. دول بیگانه از جمله ایالات متحده برایشان تفاوتی نمی کند که فاشیسم برمردم حکومت کند و یا غیر از این، آنچه که برای آنها مهم است در هر وضعیتی حفظ منافع آنها در منطقه است بنابراین اگر لازم باشد، با همین نظام توافق می کنند. ارتباط با آمریکا اگر برای فاشیسم نیز مهم باشد به ناچار با یستی تن دهند ولی مسئله خانواده های شهدا و جانبازان است شاید در این سناریو لازم باشد فردی همچون احمدی نژاد قدرت را در دست داشته باشد تا جلو مخالفت ها و چالش های بعدی از طرف پیروان خودشان گرفته شود. بنابراین اگر ارتباط با آمریکا در اولویت باشد لازم است که امثال احمدی نژاد سرکار باشند. اگر برای فاشیسم خانواده های شهدا و جانبازان مهم نباشد تنها عامل خالص سازمان دهنده این جریانات امپریال فاشیسم شبه مذهبی است که سناریوهای جاری و پشت پرده را سازماندهی می کند.

25/3/1388



معنای سیاست از نظر مردم:

اگر از مردم در مورد سیاست بپرسید که نظرتان در مورد سیاست چیست و در مورد آن چی فکر می کنید، به شما می گویند سیاست جز کثافت کاری و حقه بازی چیزی دیگر نیست همه اش خدعه و نیرنگ بازی است و از اینجور مطالب را بیان می کنند. هرچند كه ممكن است بدانند در كشورشان رشته علوم سياسي نيز وجود دارد و داشنجويان زيادي نيز از اين رشته فارغ التحصيل شده اند. مسلما مردم ایران بر اساس تجربه اطلاعاتشان را بدست آورده اند و از نسلی به نسل دیگر بازه كه تجارب اضافه شده باز هم همین مطالب را بیان می کنند. وقتی مردم می خواهند در عمل نظری دهند که به زعم خودشان معناي وارد شدن به مسایل سیاسی است، هنگامی است که در جمع نسبتا نا مطمئنی افراد قرار دارند و یا شناخت کافی از جمع ندارند ترجیح می دهند سکوت کنند و یا نظر جمع را به زبان بیاورند بطور کلی برای حفاظت از خود و مصالح و منافع خودشان محافظه کارانه عمل میکنند. بعضی از مردم نیز بنابر تجربه خاص خود جو حاکم را به خفقان تعبیر میکنند. البته اين معني بتدريج در اثر بالا رفتن آگاهي مردم و ترجيح مبارزه و خالفت عملي و علني در حال كم رنگ شدن است.

اما سیاست در فرهنگ لغات عمید به اصلاح امور مردم معنی شده است. بنابراین، همین که افراد سیاست را به حقه بازی معنی میکنند و در محیطهای نا مشخص محافظه کارانه وارد عمل می شوند نشان از این دارد که مردم تجربه ای برخلاف منافع و مصالح خود در جامعه داشته اند. این چنین است که اخلاق های خاصی با این شرایط اجتماعی بین مردم شكل پیدا می کند. بسته به آگاهی از اوضاع جامعه مردم بنا به منفعت طلبی و فرد گرایی سوق پيدا مي كنند و یک نوع خاصی از انزوا طلبی عمومی در حوزه منافع عمومی رایج می شود و گه گداری مثل انتخابات تمایل واقعی افراد در موضعگیری سیاسی از گیر فشار در می رود و بسته به اینکه چه شرایطی بریشان ایجاد شده رفتار می کنند، بعضی لجبازی میکنند، بعضی تحریم می کنند، بعضی بین بد و بدتر گزینش می کنند… درکل این شواهد، گواهی بر این واقعیت و صحه گذاری بر این است که جامعه ما یک جامعه فاشیستی و دیکتاتوری است که عموم مردم را وادار به رفتار های خاص در شرایط فعلی که همگان به آن آگاه هستند، نموده است.

اما حقيقت اينكه در سياست اصلاح امور صورت مي گيرد صحت دارد ولي اين اصلاح بجاي اينكه به بهبود اوضاع عموم مردم بي انجامد باعث بهبود اوضاع يك گروه اقليت حاكم و دوروبري ها مي شود.

17/3/1388

ملانصرالدين و نوه اش:

يك روز ملا نصرالدين با نوه و الاغ شان وارد محله اي از روستايي ميشوند. اولين نفري را كه ميبينند بهشان ميگه ” آخه پيرمرد خجالت نمي كشي با اين سن و سالت با اون بچه دارين پياده ميريد حداقل ازاين الاغه استفاده كنيد  بشينيد روش و حال كنيد، بايد يك نفر نصيحتت كنه”، ملا يه نگاهي به نوه اش ميكنه و ميرود روي خر مينشيند. وارد يك محله ديگري ميشوند و يكي ديگه ميگه” ملا آخه تو با اين سن و سالت خجالت نمي كشي خودت سوار شدي بعد اين بچه رو پياده مياري دنبال خودت” ملا شرمنده ميشه و نوه اش را هم سوار ميكنه. وارد يه محله ديگه ميشن و يكي ديگه ميگه” شما ها خجالت نميكشين(حقوق حيوانات) دو نفر آدم با اون بار و بنه نشستين روي اين الاغ بيچاره حداقل پيرمرد با اين سن و سالت خجالت بكش بيا پايين” ملا بسيار شرمنده شد و آمد پايين. روستا دراز بود و بهر حال ملا بايستي از اين مسير عبور ميكرد. وارد آخرين محله كه شدند يك نفر ديگرو ديدند گفت “بچه، تويه فسقلي يكم خجالت بكش بيا پايين اين پيرمرد بيچاره سوار بشه” خلاصه روي پل باريكي بودند كه ملا دست نوه اش را گرفت تا بياردش پايين، از ان طرف و اينطرف هركي كه رد ميشد يه چيزي ميگفت و همه انها هم روي مورد خودشان پافشاري ميكردند. كار به نزاع كشيد و خر ملا با بارش افتاد توي رودخانه و دار و ندارشان را آب برد.

24/1/1388

یوسف بی گناه و زندان:

در ایه 32 و 31 سوره  یوسف خداوند به بندگانش یاد می دهد که چگونه حکام می توانند به زیر دستان تجاوز کنند و آنها را از راه درست منحرف کنند.  یعنی خواسته غیر منطقی و نادرست خود را به اجبار به مردم تحمیل کنند و هر آنکس که آگاه باشد و مخالفت کند راهی زندان می شود، هرچند که عده ای از اطرافیان حاکمین آگاهی داشته باشند یعنی دیکتاتوری و استبداد و داشتن اختیار زیاد از حد زلیخا و سستی سایر حاکمین به دلیل ضعف در اداره مملکت و اعتقادات و اندیشه های نادرست باعث زندانی شدن یوسف شد. یوسف که در این ماجرا بی گناه هست و این مسئله برای همه هویدا است ذهن انسان را متوجه این می کند که هرکسی از حقیقت آگاه شود و خواست که با باطل مبارزه کند و این خواسته مخالف خواسته حاکم باشد میتواند به زندان بی افتاد و دیگران یا مردم عادی نیز بعلت ضعف در آگاهی توان آزاد کردن یوسف را نداشته و یا بازهم بعلت ضعف آگاهی عمومی، استبداد و دیکتاتوری آدم های پاک و سالم و بیگناه و آگاه راهی زندان می شوند و سالها بایستی آنجا بمانند تا ذهن مردم و حاکمین مملو از آگاهی شود تا باعث آزاد شدن زندانی بی گناه شود. همچنین اگر حاکم این قدرت را داشت که زندانی را اعدام کند دیگر راه شریعت و نبوت بسته می شد چرا که این سلسله نبوت قطع می گردید. بنابر این خداوند به مردم یاد می دهد که حکامی که زندانیان را اعدام میکنند در شرایطی که مردم در نا آگاهی و حکومت در فاشیسم و استبداد  بسر می برد، علیرغم آگاهی اطرافیان حاکم که آزاد سازی زندانیان را به تعویق می اندازد این مسئله اعدام می تواند مسیر اجرای عدالت را در آینده ببندد. از این داستان می فهمیم که حکومت های غیر مذهبی هزاران سال پیش برای مطیع کردن مخالفین خود از زندان استفاده می کردند. درستی و نادرستی حاکمین با گذر زمان به ثبوت می رسد که این نیز با گذر زمان تغییر میکند که واکنش مردم و سرکوب باعث تغییر در جریانات حاکم و جامعه می شود و در ادامه درستی یکی از افراد حاکم دلیل بر عدالت کل حکومت نیست چون خود یوسف در سیستم حکومتی نقش داشته است. بنابراین زندانی شدن مقدم بر اعدام شدن در حکومت فراعنه مصر جایکه موسی نیز آمد بود، هست. حکومتهایی که دست به اعدام می زنند تفکری جز این ندارند که مخالفین خود و ادامه راه آنها را ببندند، اینکه راه آنها چیست نیز نباید مردم بدانند بنابراین اعدام های مخفیانه بایستی صورت گیرد و در آینده نیز تا حد توان بایستی از مطلع کردن مردم بایستی اجتناب شود.

نتیجه اینکه اعدام باید لغو شود چون احتمال دارد مردم بعلت اینکه در نا آگاهی بسر می برند نتوانند از زندانی بعلت دیکتاتوری دفاع کنند، دیکتاتوری عامل اصلی زندانی شدن یک جانبه از طرف حاکم است، احتمال دارد با گذر زمان اندیشه های حکومت با افزایش آگاهی روبرو شود و باعث آزاد شدن زندانی شود، اعدام ممکن است سد راه اجرای عدالت در آینده شود، زندانی شدن بر اعدام مقدم تر است چرا که توانایی حاکم بر تحمل بیشتر مخالف را نشان میدهد، اعدام حتی در هزاران سال پیش که فراعنه ظالم مصر حاکم بودند نبوده است یا به سادگی اجرا نمی شده است که مخالفین خود را اعدام کنند پس چرا این سنت الان با این همه سال دچار تغییر نشده است و هنوز هم اجرا میشود؟!

14/3/1388

تحليل انقلاب و جريانات حاكم:

فرض كنيم انقلاب 57 از طرف افراد انقلابي سازماندهي و هدايت گرفته باشد كه از طبقه فقير و مذهبي جامعه بودند كه فقط تونسته بودند تا زمان انقلاب ديپلم خود را بگيرند. اگر 10 سال درگيري در جنگ و تعطيلي دانشگاه را درنظر بگيريم كه وقت اين افراد انقلابي تلف شده است. نخبه ترين انقلابيون10 سال وقت داشته اند تا مقطع تحصيلي دكتري را با موفقيت از سال 1367 طي كنند كه ميشود سال 1377 اگر حكومت تمام و كمال دست آنها باشد 10 سال هم مي گذاريم به حساب سازندگي جهت فقر زدايي در جامعه پس بعد از 10 سال در سال 1387 ما بايستي شاهد مي بوديم كه ميزان فقر و فاصله طبقاتي كم شده باشد. اما واقعيات، شاخص هاي اقتصادي و توزيع عادلانه ثروت در جامعه نشان ميدهد فاصله طبقاتي شتاب بيشتري گرفته و فقر نيز كماكان سر جايش هست عليرغم اينكه رفاه عمومي در كل پيشرفت كرده است. اما واقعيت اين است كه  انقلابيون بعد از انقلاب 18 سال نبودند و در ميان آنها افراد با سن وسال بالاتر نيز بوده است. فرض كنيم انقلابيون امثال خميني، خامنه اي … و حاميانشان بودند. بنابراين اين افراد با تجربه و با سواد بايستي در اين 30 سال وقت مي داشتند كه نسبت به بهبود اوضاع فقر و تنگدستي مردم طبقه خودشان بهبودي ايجاد كنند. اما واقعيات نشان مي دهد كه آنچنان كه ميشود بهبودي حاصل نشده است. پس يا آقايان و حاميانشان دانش و توان كافي نداشته اند و يا ميانگين دانش و توان براي اين افراد پايينتر از حد نصاب لازم براي تغيير و تحولات لازم بعد از انقلاب بوده كه در اينصورت خود انقلاب كه بيشترين فشار را لازم داشته تا صورت گيرد مورد سوال قرار مي گيرد. حال اگر فرض كنيم اين افراد دانش و توان كافي نداشته اند تا اين طبقه به تنهايي انقلاب كند كه در اينصورت بايستي عامل محرك ديگري را به دنبال بود كه باعث اين حركت اجتماعي شده است. قبل از اينكه به اين مورد بپردازيم مورد قبلي را ادامه ميدهيم. اگر اين افراد همچنان كه گفتيم توانش را داشته اند ولي نتوانسته اند پس عامل مقاومي قوي در برابر آنها بوده كه مانع آنها شده است با توجه به سمت و سويي كه جامعه در جهت افزايش فاصله طبقاتي داشته بنابراين عامل تقويتي بوده كه باعث شده اين تفاوت ايجاد شود. كه اين ميتواند هم منشا از انقلابيون داشته باشد و هم از غير انقلابيون و مخالفين كه از بنده حاكمه تا حد بسيار مطمئني حذف شده اند. اين همان تفكر سرمايداري و استعمار و استثمار ميتواند باشد كه ثروت هاي جامعه را به سمت  و سوي خود كشيده و تبعات آن نيز توزيع ناعادلانه ثروت در جامعه است. البته اگر از روشهاي پنهاني انتقال ثروت صرفنظر كنيم يعني بخواهيم روش هاي قانوني را درپيش بگيريم لازم است قوانيني ايجاد شود يا در اجراي يكسري از قوانين سهل انگاري كرد و يا ضوابط و مقرراتي وضع كرد كه باعث حركت اين سرمايه از دست مردم و يا جاهاي ديگر به دست افراد يا گروه هاي صاحب سرمايه شود كه اين رويه هاي قانوني در سطح كشور باعث ميشود مردمي كه در باند هاي مافيايي نيستند ولي صاحب سرمايه اندك تا بزرگ هستند نيز از اين قوانين بهره مند شوند اين چنين است كه به حاميان اين وضعيت افزوده مي شود كه به اينها كه هنوز به صاحبان بزرگ ثروت نپيوسته اند  خورده سرمايدار مستقل مي گوييم كه با ابتكار خود و در چارچوب قوانين صاحب سرمايه بيشتري مي شود مثل اصل 44 قانون اساسي كه بخشي از آن را مي توان جهت تقويت بخش خصوصي مورد استفاده قرار داد و روي آن هم صاحبان سرمايه و هم دولت و يا حاكمان مانور دهند. البته اگر مخالفيني كه هنوز خارج از بنده حكومت باقي مانده است ميتواند عاملي مقاوم باشد كه مسلما بعد از انقلاب اكثر مهم آنها متواري شدند. بنابر اين از ابتداي انقلاب ما شاهد اين هستيم كه در داخل انقلابيون سرمايداران حضور دارند و باعث اين اختلاف شده اند. يا اين افراد با اين تفكر وجود داشته اند و باعث تقويت اين طرز فكر شده اند و به تدريج اين اختلاف را ايجاد كرده اند. از اينجا باز هم مي شود نتيجه گرفت كه انقلابيون دو دسته بوده اند تفكر سرمايداري و مذهبي  كه فعاليتهاي سياسي و اجتماعي در حول اين دو محور اساسي در جامعه مي چرخد كه هر حركت و جنبشي ضعيف و غير مردمي خارج از اين دو محور خرد خواهد شد. با اين فرضيات ، بنابر اين انقلابيون از ابتدا داراي خصيصه تغيير و بهبود بوده اند و توازن اختيارات يا قدرت و تسلط بر عوامل توليد و مخازن سرمايه و قدرتهاي سياسي و اجرايي و مديرتي و نظامي بين اين دو دچار نوسان و بازي بوده است. پس فقر و مشكلات مردم در حال حاضر نتيجه سوء عملكرد اين دو جريان اساسي در جامعه بوده است.  با توجه به آثار فقر و اختلاف طبقاتي، جريان غالب بر جامعه جريان سرمايداري است كه ما انرا سرمايداري فاشيستي نيز مي ناميم كه به مردم نيز تجاوز كرده است. در حال حاضر به علت حضور مستمر اين دور جريان اصلي در جامعه و در كنار هم بودن آنها به اين نتيجه هم مي رسيم كه تحولات آتي در جامعه نتيجه تصميم و تبانيي است كه بين اين دو جريان اتفاق مي افتد.  با توجه به فشاري كه روي مردم از جنبه هاي مختلف اجتمايي، قضايي، رواني، اقتصادي، آموزشي، بهداشتي، اشتغال… هست لازم است كه به اين قضيه فكر شود كه اين، تصميات حاكمين را تا سطحي كه بشود اعتراضات و فشار ها را كنترل كرد از تصميمات خود منحرف مي شوند كه اين تصميمات نهايتا يك كاهش جزيي در فشار ها را خواهد داشت كه اين شرايط تا وقتي پا برجا است كه اين دو با هم توافق بر تباني كه باعث بقاي حكومت خودشان هست برقرار باشد در غير اينصورت جريان به جهت بقاي يكي منحرف خواهد شد. كه اين باعث به هم ريختن برنامه هاي يكي عليه ديگري خواهد شد. بنابراين حركت هوشمندانه مردم جهت طرفداري از يكي باعث سرمايداري يا مذهبي شدن جامعه خواهد شد.

حال برگريدم از ابتداي فرضيات شروع كنيم. اگر انقلابيون توانايي و دانش كافي نداشته اند ولي تلاش كرده اند خود را جلو ببرند ولي لنگان لنگان باعث ميشود كه سيستم در جهت منافع عد ه اي كه تفكر غالب دارند باز منحرف شود كه مي شود شبيه نتايج چيزي كه بحث كرديم. اگر انقلابيون توانايي و دانش كافي داشته اند و از همان ابتدا انقلابيون فقط حاكمين فعلي نبوده اند بلكه ساير انقلابيون نيز بوده اند كه در صحنه انقلاب به شدت تضعيف شده اند كه مسلما  حاميانشان هنوز هستند ولي هدايت و مبارزه اساسي در جريان نيست كه اين ها نيز همانطور كه پيش تر گفته شد مي توانند عضو مردم مخالف باشند كه در فشار هستند.

حالا تصميم گيري براي شما راحتترميشود كه در جريان انتخابات تبليغات و مناظرات مضحك بتوانيد تصميم نسبتا مناسبي را براي مصالح و منافع خود بگيرند.

13/3/1388

عامل ایجاد  پارادایم آنارشیسم فاشیستی و تقویت امپریال فاشیسم:

همه شما وقایع بعد از انقلاب را بخاطر دارید و یا خوانده و شنیده اید. آنچه که از وقایع آن دوران میخواهم بنویسم مربوط است به بمب گذاری و ترور های پی در پی که با این خصوصیات که خواهم نوشت،  بتدریج باعث بوجود آمدن یک پارادایمی شد که در ذیل آنرا متوجه خواهید شد.

بمب گذاری ها و ترور های مکرری که در جامعه آن دوران اتفاق می افتاد بعد از اعدامی که حکومت سر کار بانی آن بود باعث شد ماشه تروریسم و بمب گذاری و بکش بکش شروع شود. ترور های مکرر و جنگ داخلی یا حزبی مسلحانه بتدریج باعث شد لایه های بالایی حکومت تحت فشار شدید این عملیاتها علیرغم مسلط بودن، جو روانی هراس آوری را برایشان بوجود آورد که بیشتر شاید منشاء سطح پایین ایمان و ترس از مرگ آنها را متجلی مینماید. باعث گردید فرهنگ خاص خود را بعلت استمرار وضعیت ایجاد نماید. بدین ترتیب هرکس که کوچکترین مخالفت علنی میکرد روانه زندان و اعدام میشد. نتیجتا هر نوع مخالف و مخالفی که اعدام نشده بود یا در شرف دستگیری و لو رفتن قرار داشت یا پا به فرار میگذاشت و یا بتدریج از صحنه روزگار حذف میشد. مسلما در این جریان قتل و عام نبایستی بطور تمام و کمال همه این جریان را فقط بخاطر علت شرایط ذکر شده قلمداد نمود بلکه بایستی دنبال عوامل تقویت کننده و محرک دیگر که باعث تشدید این قتل و عام بود، نیز بود یا حداقل بنای چنین فرضیه ای را برای جلوگیری از انحراف در نتیجه گیری نهایی فرض نمود. که ما در اینجا این عوامل محرک و تقویت کننده و غیر مسالمت آمیز را عوامل امپریال فاشیسم نام گذاری می کنیم، که بطور کلی در کل جریانات و سمت دهی و انحراف و مدیریت تدریجی و غصب حکومت آن را در نظر می گیریم. در ادامه، نظر به اینکه فرهنگ روانی خاص ایجاد شده باعث شد با گذر زمان نیروهای جدید روی کار آمده یعنی حامیان فاشیسم بتدریج بعلت مدوامت بقای عوامل حکومت، آموزه ها را یاد بگیرد و آنرا بکار بندد. بعد از مدتی با گذر از مسایل ابتدای انقلاب و جنگ و گریز، نیرو های جوان روی کار آمده فاشیسم که تحت تاثیر سیستم آموزشی دیکتاتوری قرار داشت بدون دانستن دلایل کافی از قتل و عام و تجاوز و بگیرو ببند همان کار را با مردم دیگر که مخالفت آنها نه از سر مخالفت بلکه از سر نا آگاهی است به جان هم بیفتند و حکومت هم نداند با مشکلی که خود آن را آفریده چگونه برخورد کند و بیگانگان نیز آنرا علم نمایند علیه حکومت. مسلما اینکه فاشیسم تجاوز کرده در آن بحثی نیست و علم شدن تجاوز هم که مشخص است و اینجا اطرافیان هستند که متضرر شده اند که آنهم مردم ایران هستند. در این میان امپریال فاشیسم به ادامه سیاستهای خود برای منافع خود ادامه میدهد مثلا با طرح خصوصی سازی و ضایع نمودن بخش تعاونی که البته بخشی از آن از درون فاشیسم حکومت نیز سر برآورده است، زیبا و دلپذیر مینماید و با کلی سور و ساز و هم همه و خوشحالی سر برون می آورد. هرچند که خصوصی سازی نه به اینصورت که بود، حق مردم است برای اینکه از پس انداز های خود به سلیقه خود و بشکلی که قانون مشخص میکند که به صلاح عموم مردم باشد بهره برداری کنند. بهر حال نتیجه یک اقدام تجازو کارانه “اعدام” باعث ایجاد مخالفت شدید قتل و عام و ایجاد پارادایم تجاوز حامیان  فاشیسم به مردمی که در اثر سیاستهای ضد شبیخون فرهنگی ایجاد شده اند. حالا مردم تجاوز شده هم نمیدانند علت چیست و فقط نتیجه آخر یعنی “خوب حکومت فاشیستی و دیکتاتوری است” را که این هم نتیجه خود فاشیسم است را بر زبان می آورند و در این بین یک نظام انارشیستی فاشیستی و امپریال فاشیستی غیر قابل کنترل و آزادی ایجاد میشود که معنای آزادی نیز بخود میگیرد منظورم آن آزادی که کارل پوپر گفته بود نیست که قبلا مقاله ش را برایتان فرستادم.

21/2/1388

خصوص سازی فاشیستی مراکز درمانی و قتل و عام مردم

بکارگیری و سرکار آوردن مدیران ابله و بی سواد و یا متجاوز و سرمایدار اصلی بیمارستانها و مراکز خدمات درمانی خصوصی و همچنین مراکز دولتی در شرف خصوصی شدن عامل اصلی آمار بالای قتل و عام مردم به حساب می آید. پیروان فاشیسم و حامیان سرمایدار آن تلاش میکنند با سیا بازی جیب مردم مظلوم را خالی کنند، برای خالی کردن جیب مردم نیاز است که به مراکز ثروت تسلط پیدا کرد و بعد با شگردهای مناسبتر نسبت به تخلیه مراکز ثروت و مسیر های ثروت دست پیدا کرد و مسیر آنها را به سمت جیب های خود تغییر داد. آمار بالای کشته شدن مردم در جاده ها و سایر مواردی که منجر قتل مردم میشود، از جمله مواری بلفعلی است که زمینه را بری خالی کردن جیب مردم  برای فاشیسم فراهم آورده است. بیمارستانهای دولتی برای خصوصی شدن لازم است با عمال فاسد فاشیستی مدیریت شوند بعد زمینه فکری که در مردم ایجاد شد نسبت به تخلیه تمام و کمال جیب مردم با شگرد هایی که مطرح شد اقدام میگردد. مردم را اجبار می میرانند تا از این راه زمینه برای نا کارامدی مراکز درمانی و سپس خصوصی سازی فراهم گردد.

17/2/1388