تحليل انقلاب و جريانات حاكم:
فرض كنيم انقلاب 57 از طرف افراد انقلابي سازماندهي و هدايت گرفته باشد كه از طبقه فقير و مذهبي جامعه بودند كه فقط تونسته بودند تا زمان انقلاب ديپلم خود را بگيرند. اگر 10 سال درگيري در جنگ و تعطيلي دانشگاه را درنظر بگيريم كه وقت اين افراد انقلابي تلف شده است. نخبه ترين انقلابيون10 سال وقت داشته اند تا مقطع تحصيلي دكتري را با موفقيت از سال 1367 طي كنند كه ميشود سال 1377 اگر حكومت تمام و كمال دست آنها باشد 10 سال هم مي گذاريم به حساب سازندگي جهت فقر زدايي در جامعه پس بعد از 10 سال در سال 1387 ما بايستي شاهد مي بوديم كه ميزان فقر و فاصله طبقاتي كم شده باشد. اما واقعيات، شاخص هاي اقتصادي و توزيع عادلانه ثروت در جامعه نشان ميدهد فاصله طبقاتي شتاب بيشتري گرفته و فقر نيز كماكان سر جايش هست عليرغم اينكه رفاه عمومي در كل پيشرفت كرده است. اما واقعيت اين است كه انقلابيون بعد از انقلاب 18 سال نبودند و در ميان آنها افراد با سن وسال بالاتر نيز بوده است. فرض كنيم انقلابيون امثال خميني، خامنه اي … و حاميانشان بودند. بنابراين اين افراد با تجربه و با سواد بايستي در اين 30 سال وقت مي داشتند كه نسبت به بهبود اوضاع فقر و تنگدستي مردم طبقه خودشان بهبودي ايجاد كنند. اما واقعيات نشان مي دهد كه آنچنان كه ميشود بهبودي حاصل نشده است. پس يا آقايان و حاميانشان دانش و توان كافي نداشته اند و يا ميانگين دانش و توان براي اين افراد پايينتر از حد نصاب لازم براي تغيير و تحولات لازم بعد از انقلاب بوده كه در اينصورت خود انقلاب كه بيشترين فشار را لازم داشته تا صورت گيرد مورد سوال قرار مي گيرد. حال اگر فرض كنيم اين افراد دانش و توان كافي نداشته اند تا اين طبقه به تنهايي انقلاب كند كه در اينصورت بايستي عامل محرك ديگري را به دنبال بود كه باعث اين حركت اجتماعي شده است. قبل از اينكه به اين مورد بپردازيم مورد قبلي را ادامه ميدهيم. اگر اين افراد همچنان كه گفتيم توانش را داشته اند ولي نتوانسته اند پس عامل مقاومي قوي در برابر آنها بوده كه مانع آنها شده است با توجه به سمت و سويي كه جامعه در جهت افزايش فاصله طبقاتي داشته بنابراين عامل تقويتي بوده كه باعث شده اين تفاوت ايجاد شود. كه اين ميتواند هم منشا از انقلابيون داشته باشد و هم از غير انقلابيون و مخالفين كه از بنده حاكمه تا حد بسيار مطمئني حذف شده اند. اين همان تفكر سرمايداري و استعمار و استثمار ميتواند باشد كه ثروت هاي جامعه را به سمت و سوي خود كشيده و تبعات آن نيز توزيع ناعادلانه ثروت در جامعه است. البته اگر از روشهاي پنهاني انتقال ثروت صرفنظر كنيم يعني بخواهيم روش هاي قانوني را درپيش بگيريم لازم است قوانيني ايجاد شود يا در اجراي يكسري از قوانين سهل انگاري كرد و يا ضوابط و مقرراتي وضع كرد كه باعث حركت اين سرمايه از دست مردم و يا جاهاي ديگر به دست افراد يا گروه هاي صاحب سرمايه شود كه اين رويه هاي قانوني در سطح كشور باعث ميشود مردمي كه در باند هاي مافيايي نيستند ولي صاحب سرمايه اندك تا بزرگ هستند نيز از اين قوانين بهره مند شوند اين چنين است كه به حاميان اين وضعيت افزوده مي شود كه به اينها كه هنوز به صاحبان بزرگ ثروت نپيوسته اند خورده سرمايدار مستقل مي گوييم كه با ابتكار خود و در چارچوب قوانين صاحب سرمايه بيشتري مي شود مثل اصل 44 قانون اساسي كه بخشي از آن را مي توان جهت تقويت بخش خصوصي مورد استفاده قرار داد و روي آن هم صاحبان سرمايه و هم دولت و يا حاكمان مانور دهند. البته اگر مخالفيني كه هنوز خارج از بنده حكومت باقي مانده است ميتواند عاملي مقاوم باشد كه مسلما بعد از انقلاب اكثر مهم آنها متواري شدند. بنابر اين از ابتداي انقلاب ما شاهد اين هستيم كه در داخل انقلابيون سرمايداران حضور دارند و باعث اين اختلاف شده اند. يا اين افراد با اين تفكر وجود داشته اند و باعث تقويت اين طرز فكر شده اند و به تدريج اين اختلاف را ايجاد كرده اند. از اينجا باز هم مي شود نتيجه گرفت كه انقلابيون دو دسته بوده اند تفكر سرمايداري و مذهبي كه فعاليتهاي سياسي و اجتماعي در حول اين دو محور اساسي در جامعه مي چرخد كه هر حركت و جنبشي ضعيف و غير مردمي خارج از اين دو محور خرد خواهد شد. با اين فرضيات ، بنابر اين انقلابيون از ابتدا داراي خصيصه تغيير و بهبود بوده اند و توازن اختيارات يا قدرت و تسلط بر عوامل توليد و مخازن سرمايه و قدرتهاي سياسي و اجرايي و مديرتي و نظامي بين اين دو دچار نوسان و بازي بوده است. پس فقر و مشكلات مردم در حال حاضر نتيجه سوء عملكرد اين دو جريان اساسي در جامعه بوده است. با توجه به آثار فقر و اختلاف طبقاتي، جريان غالب بر جامعه جريان سرمايداري است كه ما انرا سرمايداري فاشيستي نيز مي ناميم كه به مردم نيز تجاوز كرده است. در حال حاضر به علت حضور مستمر اين دور جريان اصلي در جامعه و در كنار هم بودن آنها به اين نتيجه هم مي رسيم كه تحولات آتي در جامعه نتيجه تصميم و تبانيي است كه بين اين دو جريان اتفاق مي افتد. با توجه به فشاري كه روي مردم از جنبه هاي مختلف اجتمايي، قضايي، رواني، اقتصادي، آموزشي، بهداشتي، اشتغال… هست لازم است كه به اين قضيه فكر شود كه اين، تصميات حاكمين را تا سطحي كه بشود اعتراضات و فشار ها را كنترل كرد از تصميمات خود منحرف مي شوند كه اين تصميمات نهايتا يك كاهش جزيي در فشار ها را خواهد داشت كه اين شرايط تا وقتي پا برجا است كه اين دو با هم توافق بر تباني كه باعث بقاي حكومت خودشان هست برقرار باشد در غير اينصورت جريان به جهت بقاي يكي منحرف خواهد شد. كه اين باعث به هم ريختن برنامه هاي يكي عليه ديگري خواهد شد. بنابراين حركت هوشمندانه مردم جهت طرفداري از يكي باعث سرمايداري يا مذهبي شدن جامعه خواهد شد.
حال برگريدم از ابتداي فرضيات شروع كنيم. اگر انقلابيون توانايي و دانش كافي نداشته اند ولي تلاش كرده اند خود را جلو ببرند ولي لنگان لنگان باعث ميشود كه سيستم در جهت منافع عد ه اي كه تفكر غالب دارند باز منحرف شود كه مي شود شبيه نتايج چيزي كه بحث كرديم. اگر انقلابيون توانايي و دانش كافي داشته اند و از همان ابتدا انقلابيون فقط حاكمين فعلي نبوده اند بلكه ساير انقلابيون نيز بوده اند كه در صحنه انقلاب به شدت تضعيف شده اند كه مسلما حاميانشان هنوز هستند ولي هدايت و مبارزه اساسي در جريان نيست كه اين ها نيز همانطور كه پيش تر گفته شد مي توانند عضو مردم مخالف باشند كه در فشار هستند.
حالا تصميم گيري براي شما راحتترميشود كه در جريان انتخابات تبليغات و مناظرات مضحك بتوانيد تصميم نسبتا مناسبي را براي مصالح و منافع خود بگيرند.
13/3/1388